انسانیت...ظهر تووکلاس انقد ناراحت بودم که ناخوداگاه پیجو باز کردم نوشتم انسانیت.!یک کلمه اس ولی کلی توش حرفه.انقد میخندم و میخندیییم که اشک جمع میشه تو چشمام.میگم ببین اشکو.میگه اشک چیه؟از خنده اس یا؟!میگم نمیدونم.قضایا رو با خنده براش تعریف میکنم میخندیم.میگم چی میشه بنظرت؟میگه میگذره عاطی.درست میشه.میگم باید چیکار کنم که درست بشه.میگه هیچی عادی باش.تو مسیر که داشتم میرفتم با خودم فکر میکردم شاید خیلی از نظرش بی ارزش باشه ولی من ناراحتم.بخاطر انسانیت.بخاطر اینکه ما انسانیم و نباید این چیزا مشکل شه.میگم کاش میپرسید ازم.اونوقت همه چی حل میشد.تو آینه خودمو نگا میکنم و اون دو تا تار سفیدی که چشمک میزنن و میبینم(که واسه الانم نیس).میگم ببین چیکار میکنی با خودت.درست میشه.فقط چرا هیچ کس نمیفهمه!چرا نمیتونیم صداق باشیم؟چرا اگه صادق باشیم ی جور دیگه برداشت میشه.چرا اصلا کلا یه جور دیگه برداشت میشه؟من نارااااحتم.ناراحتم و نمیخواستم اینطوری شه.میخوام حالمون خوب شه.بعنوان انسان.نه چیز دیگه!میگیم.میخندیم.انقد که اشک جمع میشه تو چشامون.اما ته این دل.این دل....این دلللللللل.ناراحته.نه غمگین و افسرده! *پیچک تنهایی*...
ما را در سایت *پیچک تنهایی* دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 45 تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 17:09